ترن آهسته می لغزید و می برد ، نگاه حسرت آلودی به همراه
سرشکی موج می زد در نرگسی مست ، بر آمد بر لبی از سینه ای آه ...
خدا حافظ ..
خداحافظ ، لبی جنبید و گفتی ، که جانی با تنی بدرود می کرد
در آن سوی افق با کوه خورشید ، وداعی تلخ و خون آلود می کرد
چراغ آفتاب آهسته می مُرد ، جهان در چشم من تاریک می شد
قطار آهسته می نالید و می رفت ، به آغوش افق نزدیک می شد
به گوشم ناله اش زان دور می گفت ،که دیگر روزگار عاشقی مُرد
بهار آرزو او بود تا رفت ، شکفته گلبن امید پژمرد
...
...
ای دل ساده به کجا رسیدی ، این همه صحرا ، به قفس پریدی ...
بی کسی ات بود گناه چه کس ؟حال که تنها شده ای در قفس ...
عاقبت آن شد ک
برچسب:
نویسنده: نیما احمدپور
آری این واله منم ،، منم آن برگ خزان دیده ی پیر..
که به دستان پُر آوازه ی باد ،، همچو زندانی سرگشته اسیر ...
من آن برگ به زیبایی، سبز ،، منم آن پیرهن ِ قامتِ بید ..
ساز پاییز زد آواز فراق ،، قرعه ی مرگ ِشب و صبح سپید ...
گذر عمر چنان زردم کرد ،، چون خزان حکمروا شد بر باغ ..
همه شب اشک به بالین تا صبح ،، قصه شد ،قصه ی دوری و فراق ...
آخر از شاخه جدا افتادم ،، دگرم طاقت بر خاست نبود ..
رهگذر ِ غافل در زیر پای ،، تن خشکیده شکست و جان ستود ...
ناله ای سرد از این تن بر خاست ،، که همی شکوه از این ماتم بود ..
آن صدایی که کسی آن نشنید ،، آن صدا زجه و آه من بود ...
آخرین لحظه مردن حرفی ،، نفسی خشکید بر روی لبم
برچسب:
نویسنده: نیما احمدپور
برچسب:
نویسنده: نیما احمدپور